تبلیغات
دلتنگی - مرد ناشناس
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دلتنگی
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
مرضیه یکشنبه 3 آذر 1392 نظرات ()

بر پرده های در هم امیال سر كشم
نقش عجیب چهره یك ناشناس بود
نقشی ز چهره یی كه چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
یك شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم كه بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او كشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده كردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت كجا می روی كجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله كرد كه پایان ره كجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم كه می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی بكشتزار دلم تخم درد ریخت
اشكی دوید و زمزمه كردم میان اشك
زنجیرش بپاست كه نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
كای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو كاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیكر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه كام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه كردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود كه وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس كیست
یك آشنا كه بسته زنجیر دیگریست



درباره وبلاگ
دوست دارم وبلاگم مجموعه ی شعر قشنگی باشه
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
نظر شما درباره ی مطالب این وبلاگ چیست؟





نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دانلود آهنگهای جدید

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا