تبلیغات
دلتنگی
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
دلتنگی
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
مرضیه شنبه 22 آذر 1393 نظرات ()

یک قطرۀ آبم که در اندیشۀ دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم




مرضیه جمعه 7 آذر 1393 نظرات ()



مرضیه پنجشنبه 22 آبان 1393 نظرات ()
ﺗﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ،
ﺁﻥ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺁﺧﺮ 
ﮐﻨﺎﺭ ﺷﯿﺸﻪ 
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ 
ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ 
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ 
ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭ 
ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﺕ ﭘﺮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻥ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ 
ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ 
ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺭﺕ ﻣﯿﺪﻫﺪ 
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺧﯿﺲ ﺷﻮﺩ 
ﺍﺯﺣﻀﻮﺭ ﭘُﺮ ﺭﻧﮓ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ 
ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻘﺼﺪﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ 
ﻭ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ 
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﮤ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮﺩ 
ﻭ ﺩﻧﺞ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ 
ﺁﻩ ﺑﮑﺸﯽ 
ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺕ 
ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ 
"ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ " ﺁﯾﻨﺪﻩ 
ﻭ ﺩﻟﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺗﺼﻮﺭﺵ 
ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ 
ﻭ ﺗﺎ ﻣﻘﺼﺪ ﺩﺭﺧﻮﺩﺕ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ 
ﺗﺎ ﺍﺭﺍﻡ ﺍﺭﺍﻡ .. ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﺪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﻬﺮ 
ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﮐﻪ 
ﮐﻠﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ!!



مرضیه یکشنبه 11 آبان 1393 نظرات ()

کلماتم را 
در جوی سحر می‌ شویم 
لحظه ‌هایم را 
در روشنی باران‌ ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌ دغدغه بی ‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی ‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می ‌دارم تا مرز جنون

 

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی




مرضیه یکشنبه 11 آبان 1393 نظرات ()
در بیخبری از تو صد مرحله من پیشم 

تو بی خبر از غیری ،من بی خبر از خویشم



مرضیه دوشنبه 28 مهر 1393 نظرات ()
در خلوت روشن با تو گریسته ام 
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام 
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال 
عاشقترین زندگان بوده اند



مرضیه پنجشنبه 3 مهر 1393 نظرات ()

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم




مرضیه یکشنبه 30 شهریور 1393 نظرات ()
بیقــراری هــایــم 

پـاییـــز می خــواهــد و چشــم هـای عاشقـتــــ را 

نگــاهــت را از مــن نگیـــر 

ایـن پاییـــز را عاشقـــم بـاش لطفــــاً



مرضیه جمعه 14 شهریور 1393 نظرات ()
آن غروب دوشنبه یادت هست ؟
کافه ی صوفی... خاطرات دل کوبش
بوی تند قهوه بود و عطر چای
لابلای نفس های داغ ُ آشوبش

تک به تک صندلی های چوبی بود
بوی سیگار و عطرهای سرگردان
گوشه ی دنج میز آخر کافه
دلخوشی های نوجوانی و عصیان

مانده در قاب خاطرم آن روز
رنگ طوسی پیراهنت شالت
با خودم هی مدام میگفتم
مرد توست ببین خوشا به احوالت

بوسه های تو بود و دست های من
تاپ تاپ بیقرار عاشقی... خواهش
چترهامان گوشه ای کنار هم بودند
فصل پاییز بود و هوای آرامش

همصدا با نوای حزین خواننده
یادم آمد برایم به سوز میخواندی
لابلای پک های عمیق سیگارت
شعر غمگینی آن روز میخواندی

یاور همیشه مومن آن دوشنبه غوغا کرد
توی بغض شاعرانه ی صوفی
ای بسا سالها شنیدم اش هرجا
یاد تو فصل عاشقانه ی صوفی

یاور سفر کرده کجا مانده ای مومن! 
تو سفر رفتی ُ و پس از تو دوری عادت شد
این دوشنبه های بی پیر دق مرگی
در خیال زنی ماند و ماند.... قیامت شد



مرضیه شنبه 8 شهریور 1393 نظرات ()

کلماتم را 
در جوی سحر می‌ شویم 
لحظه ‌هایم را 
در روشنی باران‌ ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌ دغدغه بی ‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی ‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می ‌دارم تا مرز جنون

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی




نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو

از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

ماییم مست ایزدی زان باده‌های سرمدی

تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو

رفتیم سوی شاه دین با جامه‌های کاغذین

تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

در عشق جانان جان بده بی‌عشق نگشاید گره

ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو

شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او

خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو

در دوغ او افتاده‌ای خود تو ز عشقش زاده‌ای

زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو

گر کافری می‌جویدت ورمؤمنی می‌شویدت

این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو

چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او

از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو

هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او

گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو

ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می‌بایدش

خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو

گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا

با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو

بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر

گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو

می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان

گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو

گه بر لبت لب می‌نهد گه بر کنارت می‌نهد

چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو

هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش

مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز

شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی

باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو

خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی

کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو




مرضیه شنبه 1 شهریور 1393 نظرات ()
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
*
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
*
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
*
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
*
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
*
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
*
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
*
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
*
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
*
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
*
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

سیمین بهبهانی





مرضیه شنبه 1 شهریور 1393 نظرات ()

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست
ولی ازدوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

                                                                               ناز بانویمان سیمین




مرضیه شنبه 1 شهریور 1393 نظرات ()
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو



مرضیه شنبه 1 شهریور 1393 نظرات ()
                                            چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

از بانو سیمین بهبهانی




مرضیه چهارشنبه 29 مرداد 1393 نظرات ()

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من




مرضیه چهارشنبه 29 مرداد 1393 نظرات ()

بانوی غزل ایران درگذشت ...

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
دستان مهربانش یک قطره ناسترده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده

"زنده یاد سیمین بهبهانی"




مرضیه پنجشنبه 23 مرداد 1393 نظرات ()
بسی گفتند: دل از عشق برگیـــــر 
كه نیرنگ است وافسون است وجادوست .. 
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم 
كه این زهر است، امّا نوش دارو ست .. 



مرضیه شنبه 18 مرداد 1393 نظرات ()

یک جرعه مرا داد ولی از قدح خویش

سری ست در این باده که مدهوش ترینم



مرضیه پنجشنبه 16 مرداد 1393 نظرات ()

لبخند تو را چند صباحی‌ست ندیدم
یک بار دگر
- خانه‌ات آباد -
بگو: سیب

_________




(تعداد کل صفحات:65)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
دوست دارم وبلاگم مجموعه ی شعر قشنگی باشه
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
نظر شما درباره ی مطالب این وبلاگ چیست؟





نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس