
نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
در اشتیاق زیارت به خواب می بینم
منو دوبال شکسته، من و دودست نیاز
غروب ابری پاییز می چکد در من

برچسب ها: دلم پر است از ....،
اینجا زمین است ! ساعت به وقت انسانیت خواب است ! دل عجب موجود سخت جانی است ! هزار بار تنگ میشود . میشکند و میسوزد و میمیرد و بازهم میتپد .... !!!
به درخواست دوستی كه در پیام ها این مطلبو گذاشته بود. منم مرسی آقا سعید.
""سلام، اگه میشه این مطالبو بذارین تو وبلاگتون. مرسی""
خواننده آهنگ؟
امان از این هیلترینگ و سایفون شکنهاااااااااااااااااااااااا
آیا می دانستید چرا ایرانیان از دیرباز پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟
سردار پرافتخار ایران یعنی هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه میكرد. هرمزان كه یكی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتیجه خیانت یك نفر با وضعی ناامید كننده روبرو شد، نخست در قلعهای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد كرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دكتر صلاحالدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اینكه تازیها هرمزان را وارد مدینه كردند، ... لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از دیبای زربفت بود كه تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشهای از مسجد خفته و تازیانهای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس امیرالمؤمنین كجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشارهای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمیبینی، آن امیرالمؤمنین است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پیش از كشته شدن به او كمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ كرد. عمر سبب این كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اینكه هرمزان از عمر این قول را گرفت، کیاست به خرج داد و هوش و ذکاوت ایرانی را به رخ بلاهت عرب کشید و در اقدامی زیرکانه و هوشمندانه آب در دستش را با کاسه آن بر زمین انداخت و آن آب روی زمین ریخت. عمرهم که دید مغلوب هوش و فراست و نکته سنجی و کیاست و سیاست ایرانیان شده به ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند. درود بر ملتی که چنین بر باورهای ملی خود استوار هستند
| عـشـق اکـنـون مـهـربـانـی مـی کـنـد | جـان جـان امروز جـانی می کـند |
| در شــــعـــاع آفـــتــــاب مـــعـــرفـــت | ذره ذره غــیـب دانـی مـی کـنـد |
| کـیـمـیـای کـیـمـیـاسـازسـت عـشـق | خـاک را گـنـج مـعـانی مـی کـند |
| گــاه درهـا مـی گــشــایـد بــر فــلـک | گـه خـرد را نـردبـانـی مـی کـنـد |
| گـه چـو صـهبـا بـزم شـادی مـی نـهد | گه چـو دریا درفـشـانی می کـند |
| گـه چـو روح الـله طـبـیبـی می شـود | گـه خـلـیلـش میزبـانی می کـند |
| اعـتـمـادی دارد او بـر عـشـق دوسـت | گـر سـمـاع لـن تـرانی مـی کـند |
| انـدر این طـوفـان کـه خـونـسـت آب او | لطـف خـود را نوح ثـانی می کند |
| بــانـگ انــانــســتــعــیـن مــا شــنـیـد | لطف و داد و مستـعانی می کند |
| چـون قرین شـد عشـق او بـا جـان ها | مو بـه مو صاحب قرانی می کند |
| ارمــغــان هــای غــریـب آورده اســت | قـسـمـت آن ارمـغـانی می کـند |
| هــر کــه مــی بــنــدد ره عــشــاق را | جـاهلـی و قـلـتـبـانی مـی کـنـد |
| ســــرنـــگـــون انـــدررود در آب شـــور | هر که چون لنگر گرانی می کند |
| تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن | اقـتـضـای بـی زبـانـی مـی کـنـد |
| عـشـق اکـنـون مـهـربـانـی مـی کـنـد | جـان جـان امروز جـانی می کـند |
| در شــــعـــاع آفـــتــــاب مـــعـــرفـــت | ذره ذره غــیـب دانـی مـی کـنـد |
| کـیـمـیـای کـیـمـیـاسـازسـت عـشـق | خـاک را گـنـج مـعـانی مـی کـند |
| گــاه درهـا مـی گــشــایـد بــر فــلـک | گـه خـرد را نـردبـانـی مـی کـنـد |
| گـه چـو صـهبـا بـزم شـادی مـی نـهد | گه چـو دریا درفـشـانی می کـند |
| گـه چـو روح الـله طـبـیبـی می شـود | گـه خـلـیلـش میزبـانی می کـند |
| اعـتـمـادی دارد او بـر عـشـق دوسـت | گـر سـمـاع لـن تـرانی مـی کـند |
| انـدر این طـوفـان کـه خـونـسـت آب او | لطـف خـود را نوح ثـانی می کند |
| بــانـگ انــانــســتــعــیـن مــا شــنـیـد | لطف و داد و مستـعانی می کند |
| چـون قرین شـد عشـق او بـا جـان ها | مو بـه مو صاحب قرانی می کند |
| ارمــغــان هــای غــریـب آورده اســت | قـسـمـت آن ارمـغـانی می کـند |
| هــر کــه مــی بــنــدد ره عــشــاق را | جـاهلـی و قـلـتـبـانی مـی کـنـد |
| ســــرنـــگـــون انـــدررود در آب شـــور | هر که چون لنگر گرانی می کند |
| تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن | اقـتـضـای بـی زبـانـی مـی کـنـد |
اینو 14 آذر سال گذشته هم گذاشته بودم و الان دوباره دیدم و دوباره می ذارم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
بهروز یاسمی
برچسب ها: دوباره میذارم احساسم تغییری نکرده،

i like ur nice comments

تو می دانی من تو را می خواهم
تا هر کجا که بگویی
می شود تا کجا را خودت نشانم بدهی
ای سودای سفر
اسم تو خانه ی من است
بدون تو به کجا بروم
طاقتم را با نیلوفر نگاهت
در آغوش بگیر
من اینک اینجا ایستاده ام
در یکرنگی سایه ام
و نقش مستی آفتاب را
بر مژه های تو می کشم
اما همه ی ترس من این است
در دفاع از چیزی که
دوستش دارم
در عشوه ی سکوت
در لحظه های منجمد گلرنگ سپیده دم
در وجد پنجه ها ی بیگانه
در تبخیر نگاه تو
شکست بخورم.



بیا
سر كوچه آری
راس ساعت پیروزی
دوباره جشن بگیریم همدلیهامان را
دوباره صداقت بفروشیم
دوباره
خنده هایمان
به آسمان
خواهد رفت
دوباره غذا
دوباره خاطره
دوباره انرژی
دوباره تو و من
دوباره تمرین تنهایی
دوباره با تو بودن
هنگام بی تو بودن
دوباره ما و خدا
سر قرار می آیی؟
*
*

*
*
سر قرار کسی نبود

*
همه می گفتند:
صداقت سیری چند؟
*
*
*
کسی قیمت نمی دانست؟
*
*
*
من برگشتم...
*
*
*
کسی قیمت نمی دانست!
*********************
مرسی خیال
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم
سكوت ما از سر بی كسیست
شما بزرگان بهتر می دانید صد البته...
با تشكر از پ م
تعبیر: بر سر دو راهی و دو دلی و تردید مانده ای. بدون تفکر و اندیشه شروع به کاری کردن نتیجه ای جز سردرگمی ندارد. با مشورت با دوستان و بزرگان با تجربه و کمی تعمق می توانی بر مشکلات فائق شوی. | ||
یکی از همین روزا می خوام برم
وقتی برم
می رم
قصه هام هم تموم می شه
قصه برای گفتن زیاده
باید رفت
خوبه رفتن گاهی
جدال با ناشدنی ها
ممکن ساختن غیرممکن ها
شاید این نیز
دوباره
شاید
پذیرش شکست
نه شاید
بی اعتباری
حق
زندگی است
ماهی
باید زنده
خارج از آب
بی
حیات شود
تا حلال جان دوست گردد
باشد
که دوست باشد
و
ماهی نباشد
ماهی اگر نباشد
احساس هست
دوست هست
عاشقی
آرامش
مهربانی
نیاز
تمام شدن
آغاز
حل شدن
زیبایی
پناه
هدیه های آسمانی
که نصیب دوست شد
گاهی
می شود رفت؟
شاید!!!!!!!!!
مرسی باران
برچسب ها: دل ماهی،
به غایت گیرا ، پرانرژی و
مقاوم هستید و همچنین باهوش ، در
نتیجه در حل مشکلات بسیار ماهر و
زبردست می باشید.عاشق رقابت بوده و
از طبیعت ، جنگل و اصولا محیط های
بکر طبیعی بسیار لذت می برید.

تعبیر: مشکلاتی بر سر راه تو است که اگر اراده ای راسخ و قوی داشته باشی به زودی از بین می رود. تردید را از خود دور کن و عاقلانه فکر کن. خودخواهی را رها کن تا بتوانی به مقصود و محبوب خود برسی. به کسانی که به تو نیاز دارند کمک کن.










برچسب ها: تویی امروز در این شهر که نامی داری،
دور باش ، اما نزدیک ، من از نزدیك بودن های دور مى ترسم

صحبت از فاصله نیست صحبت از مهر و وفاست
شاید این فاصله ها محک عاطفه هاست



